خدا جونممممممممم ازت ممنونممممممممممممممممم

سلام به پسرای ناز نازی و دوستای دوست داشتنی
پست امروزمممم فقط برای شکر کردن خدای مهربون هست 
چند روز پیش نیکان تب کرد و بی قراری میکرد اولش فکر میکردم تبش برای اینه که شکمش کار نکرده اخه از وقتی غذای کمکی میخوره دیر به دیر شکمش کار میکنه...خلاصه اینکه درجه گذاشتم و دیدم
وای خدای من تب نیکان 39.5 هست همون موقع زنگ زدم به اقای همسر و گفتم ارایشگاه رو تعطیل کن و زود بیا که تب نیکان خیلی زیاده... و همسری هم با سرعت بالا
خودشو رسونده بود خونه.. رفتیم بیمارستان و قسمت اورزانس که زود به نیکان برسن.. رفتیم و تبشو چک کرد و دید که 38.8 هست و گفت بشنید تا دکتر صداتون کنه خلاصه اینکه ما ساعت 4 بیمارستان بودیم تا نوبتمون بشه و بعد از گذشت 10 ساعت یعنی ساعت 2 صبح صدامون کردن ولی تو این مدت تب نیکان به 40 هم رسید که نرس براش شیاف گذاشت
واقعا از سیستم بیمارستان اینجا متنفرم از خدا میخوام هیچ وقت گذرم نخوره به اونجااااا... وقتی اعتراض کردیم که چقدر طولانی شده میگفتن از شما اورزانسی تر مریض داریم و من نمیفهمیدم تب 40 درجه برای بچه ی 7 ماهه خطرناک نیست و این اگر اسمش اورزانسی نیست پس چیه!!!!
بعد که دکتر نیکانو چک کرد گفت این تب برای یبوست نیست و باید ازمایش ادرار بگیریم!! همینو کم داشتممممممم بعد از این همه مدت نشستن حالا باید ازمایش ادرار هم میدادیم که اونم مکافاتی بود چون نیکان بعد از 30 دقیقه ادرار کرد و وقتی بردیم گفتن کمه!!!
حالا تو این مدت نیما هم همراه ما بود و خیلی خسته شده بود و اخرش از روی بیخوابی گریه هم میکرد... ازمایش نیکان مشکوک به عفونت ادرار بود و باید از طریق استرلیزه ازش ادرار میگرفتن من تا به حال ندیده بودم نیکانو خوابوندن رو تخت و بهش سوند وصل کردن و بچم از روی درد ضعف کرد و منم همراش گریه میکردم و نیما هم حسابی ترسیده بود وگریه میکرد دیگه تحمل نکردم و دست نیما رو گرفتن و با هم رفتیم بیرون ولی صدای جیغ نیکان همچنان میومد و من دیگه هق هق میزدممم...
بعد از گرفتن این ازمایش یعنی ساعت 5 صبح به ما گفتن برید خونه اگه عفونت بود تو ادرارش تماس میگیریم که برید سونوگرافی کنید...ما اومدیم خونه و من تو راه همش اشک میریختممم و بدترین فکرها میومد تو ذهنم همش دعا میکردم که تماس نگیرن چون در صورت نبودن عفونت تماس نمیگرفتن یعنی همه چی اوکی بوده ولی فرداش یعنی 2 شنبه ساعت 3 زنگ زدن که باید بریم برای سونوگرافی از کلیه که ببینن عفونت به اونجا زده یا نه...
امروز صبح ساعت 10:30 رفتیم بیمارستان و رفتیم به قسمتی که ام ار ای و سونوگرافی میکردند اون بالا پر بود از بچه های مریض کوچولوهایی که من جرات نداشتم بهشون نگاه کنم چون میدونستم اشکام میبینن خدایاااا از حکمتت چیزی نمیدونم ولی شفای تموم بچه ها رو ازت میخوام اونا تحملشون کمه دلاشون کوچوکههه و از مریضی چیزی نمیدونن ...
نوبت ما شد و رفتیم و سونوگرافی کردن از همه جااا... و بعدش گفتن بیرون بشنید تا دکتر ببیه و جواب بده.. تا اون مدتی که جواب امد شاید 10 دقیقه بعدش جواب دادن ولی برای من یه عمر بود و همش دعا میکردمم همهی دردای بچه هارو خدا به من بده و اونا سالم باشن دکتر اومد و گفت همه چی اوکی هست و فقط باید تا 7 روز انتی بیوتیک مصزف کنه تا عفونتا دفع بشن
خدایا این بهترین خبره زندگی من بود خدایا هزاران مرتبه شکرت....
پ.ن: دوستای خوبم شرمنده که بهتون سر نزدم درگیره نیکان بودم فردا ایشلا به وب همتون سر میزنم دلم برای کوچولوهاتون تنگ شده مراقبشون باشد به خداا به خدااا سلامتی این بچه هااااا چنان ارزشی داره که با تموم ثروت دنیا عوض نمیشه....
دوستتون دارممممم
همتونو به خدا مسپارممم



خدا جونممممممممم ازت ممنونممممممممممممممممم
